

به نام خدا
خدایی که هر روز برای من در تحمل رنج دوری از تو آفرید . خدایی که مرا آنطور نیافرید تا لایق تو باشم و عشقت را ازآن خود کنم . خدایی که مرا عاشقتری و تو را بی خیالترین معشوق آفرید . خدایی که نیکی هایم را با دعاهایم را با عشق تو و گناهانم را با دوری از عشق تو و در جهنم سوزان چشمانت به اعمال من رسیدگی می کند . نمی دانم چرا خداوند مرا گرفتار این عذاب فروزان کرد که چه شیرین است تحمل زخم های آن . هیچگاه فکر نکن که من و تو به هم نخواهیم رسید پس بیخیال من بشوی که حقیقت این است که من به تو رسیده ام و تو می گریزی ازمن زمان نشان خواهد داد که عشق آنی نیست که تو تصور می کنی چرا که هیچ کس جز من نمی تواند عاشق باشد حتی خود تو ولی چه می توانم بگویم که لایق عشق درونم برای تو باشد می ترسم از دست دادنت ولی عشقی را باید عشق دانست که عاشق و معشوقی دلبسته داشته باشند نه عاشق و معشوق سرسپرده که تو از من این می خواهی و من نمی توانم انجور باشم .
از حرفهایی که زدم ناراحت شدی آموختی دلی که دارم فقط برای توست وکس دیگری نمی تواند آن را ازآن خود کند چرا که تو یا با آن خواهی ماند یا آن را نابود خواهی کرد زشت ترین مرد دنیا هم که باشم فقط در دنیایی زندگی خواهم کرد که تو تنها معشوقه ی آن هستی این ذات کثیف من است که کسی را دوست نمی توانم داشته باشم چرا که تنها تو تو این دنیای لعنتی من هستی مرا اگر روزی فراموش کردی نخاهم آمد چرا که تو نمی خواهی . به هر حال یادت باشه یه نفر خیلی می خوادت اونو از دست نده .خداحافظ تو و زندگی تو باشه اگر آن زندگی کس دیگری باشد او را حفظ کند ولی اگر من باشم تا وقتی حفظش کند که تو بخواهی که بعد خدای من تو خدای قلب منی .

در ره عشق مردن چه زیباست
بی رویا و بی تو ماندن چه زیباست
عشق را هیچ شمردن چه زیباست
مردن و مادندن در عشق چه زیباست
افسانه زیبای من در این کاشانه زیباست
آن کس که می میمیرد از عشق چه زیباست
من ندارم هیچ این چه زیباست
راه من از عشق جداست این چه زیباست
باشد این دلم بمیرد تو را چه کار است این چه زیباست
ما نخواهیم رسید به عشق این هم زیباست
دنیا خیلی بده
آدم میخواد انقدر داد بزنه سر اونایی که دوستشون داره
که یادشون بیفته بابا یکی اونا رو دوست شون داره
بعد خداحافظی نکرده
بمیره
تا اونایی که نمی دونن و نشنیدن قصه اشو بیان دنبالش
بیبینن کیه که حرف از عشق و دوست داشتن میزد
بیان مرد عشقو بیبینن
غم عشقی که معشوقی اونو نفهمید و بیبینن
درسته میدونم برات مهم نیست حاله من
ولی اینو برات نوشتم بدونی عشق چیه
خواستم بدونی خادمش نمرده
اینو واسه تو نوشتم اگه رفتی
یادت باشه تو نرفتی دنیای ما بد بود
يادمان باشد اگر شــــاخه گلي چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
پــر پروانه شکستن هــــــنــر نيست گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم
يادمان باشد ســــر ســــــجاده عشق جز براي دل مــحبوب دعـــــائي نکنيم
يادمان باشد از امروز خطائي نکنيم گر در خود شکنيم هيـچ صدائي نکنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم


یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم



آنان که می آیند
آنانکه می خواهند
آنان که تاوان عشق را با زندگی می دهند
آنان که می جنگند
آنان که می خواهند اسیر کسی بشوند
آنان که مرا رها کرده اند
آنان که مرا می خواهند و نرسیدند
به امید بسته اند
آخر دنیا به من چه
دنیایی که مرا نمی شناسد
دنیایی که هر لحظه عمرم با اوست
و با او زندگی می کنم
با نفرت مرا در گوشهای حبس کرده
به من چه
دیگر دوستش ندارم
تمام گشته ی دنیایی ام من
رها گشته ی زندانی ام من
زندان به از افسوس عشق
مردن به از عشق عاشقم من
می سرایم درد ماندن در این دنیا
فریاد دلگیر غم انگیز ره به جایی نبرم من
کار عاشق نباشد درد خود
بی درد و بی عشق مانده ام من
گر خرابات جایی برایم داشت
می آیم منتظر باش مرد روزهای سختی ام من
پس چرا خادم مرا فکر نکرد
راه راست از عشق مردنم من



